سلام سلام سلام
درابتدابایداز :
-
مهلای گلم - مانای عسیسم - سارینازجونم
-خانوم$h نداخانوم ومهساخانومم
تشکرکنم که بامن صمیمانه همکاری
کردن وبقول خودم جریان یه اتفاق به
یادموندنی که براشون خیلی
مهمه رادراختیارمن گذاشتن
که من جمع اوری شون کنم ودراختیار
اهلش قراربدم.
راستش به نظرمن این اپ بیشتراز
همه باید واسه اقامحسن مهم یا
حداقل جالب باشه هرچی باشه
جریان طرفدارایشون شدن مادخترا
ست دیگه کم چیزی نیستا!!!
ازاقامحسن گذشته به نظرم برای
ماهم جالبه که این اتفاق که اقتضای
سنمون ودریک مدت خاصی هست
چه جوری شروع شده اول بارازخودم
شروع می کنم:
خودم:
اردیبهشت ماه بودمنم زیاداون روزاحالو حوصله ی درس نداشتم ومی شستم
عموپورنگ نگاه می کردم همیشه میدونستم بعداز عموپورنگ برنامه ی نوجواهن
داره منم که از بچگی از هرچی برنامه نوجوانه مثل نیم رخ منتفربودم
ولی هرچی بود از بیکاری نگاه کردم وای خداجون برای اولین بار ازبرنامه ی
نوجوان بدم نیومده بود ولی دوباره ذکرمی کنم فقط بدم نیومده بود خوب
به هرحال حسم پیشرفت کرده بود فرداش تو مدرسه مهزادبهم گفت
صبا این دوتا رودیدی گفتم اره همین محسن و وو اون موقع اسماشونم درست
نمی دونستم بعد مهزادگفت کیوان گفتم اره اره بدک نیستن
از فرداش میدیدم کم کم خوشم اومده بود یعنی منو مهزاد از هرچی خوشمون
بیا تومدرسه همش راجع بش حرف میزنیم البته اوایل هردومون روی کیوان
اتفاق نظر داشتیم ولی من کم کم محسنو بیشتر تحسین می کردم
اقاق وخانومی که شما باشید من به جز شنبه و4شنبه که کانون زبان بودم
این برنامه رو نگاه می کردم دیگه سرچ اینترنتی هم شروع شد
اولین نفراتی که من رفتم پیششون سارا و مانا بودن که از اون پس به مانا
همیشه سرمیزدم بدشم که به ساریناز خیلی سرمیزدم که رسید به الان
الانی که با خنده ی محسن می خندم وبا گریه ی محسن گریه می کنم ....

ساریناز:
من يه روز همين جوري بيكار بيعار رفتم مدرسه ........................ بعد دوستم
عاطي{عاطفه}امدو بهم گفت : وااااااااااااااااااااااااااي ساري يكي هست اسمش محسن
اينقدر خوشكله ..... تا امد بقيشو بگه گفتم : برو بابا من ساينس (همون علوم شما )
نخوندم تو امدي ميگی محسن خوشكله ........................ خلاصه اين بيچاره هر
موقع ميومد به من بگه من ميپريدم وسط حرفشو!!!يه چيز ديگه ميگفتم تا اين كه بعد
از 1 هفته دوباره كه امد بگه من گفتم :عاطي همچين ميزنمت پرت شي بري
اونورا (حالا اونورا بماند كه چي بودبعد گفت : اه ه ه ه ه ه ه خوب بذار بگم !!
گفتم بگوخفم كردي) هر روز مياد ميگه اين پسره اسمش چي بود ؟؟؟ خوشكله
امد تعريف كردو گفت بعد من بهش گفتم خووووووووب حالا كه گفتي راحت شدي
؟؟؟حالا پاشو بريم زنگ خورد
خلاصه 1 هفته هم از اينور روش تا يه روزي عاطي بهم زنگ زد گفت :
ا ه ه ه ه ه !!!(اين جيغ بود) سارينا بدو بزن جام جم 1 بدوووووووووووووووو
گفتم خوووووووووب حالا چرا جيغ ميزني ؟؟؟؟ پليز كنترل يور سلف
بعد رفتم و تي وي رو روشن كردم
تا اين كه بالاخره محسنو ديدم ................................ چيه فك كردين
ازش خوشم امد ؟؟؟ نچ
به عاطي گفتم :: خاك تو سرت اين محسن محسني بود كه ميگفتي ؟؟؟
بعد گفت : اره ساري خيلي بدي ....................... بيشعور !!( توجه توجه
!!!!!!!اين شوخي بيش نبود) حالا بعدش ديگه باي گفتمو رفتم سر كارم
تا چند روز همين طوري الكي ميرفتم بوم سفيد ميديدم
ولي دقت نميكردم ..................... حالا ............................ ازينا كه
بگذريم يه روز عاطي امدو مجله اطلاعات هفتگيو بهم نشون دادعكس محسن
و كيوان روش بود يادم نمياد چي به عاطي گفتم ولي اينو يادم مياد كه گفتم
كيوان بهتربعد ازش مجله روگرفتم و مصاحبه رو خوندم هر جمله از محسن
رو كه مبخوندم مسخرش ميكردم !!!
(اخي .......... اون موقع نميدونستم كه يه روزي ميشه كه يكي از طرفداراش
می شیم حالا.......... براي اين كه حرص عاطي رو درارم هي از كيوون تعريف
ميكردم اين تعريف كردنا بالاخره به جايي رسيد كه شدم طرفدار كيوون
سلام بهار هم عاطي بهم گفت كه ببينم منم يه روز ديدم برنامشونو
................. ديگه خوشم امد
بعد از چند روز كه سلام بهارو همين طوري ميديدم !!!!ديگه ...............
ديگه .............. ديگه.............. از محسنم خوشم امدو شدم طرفدار محسن
و كيوانو عكساشونو به دروديوار بدبخت اتاقم ميزدم
كجااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟ هنوز تموم نشده !! بعدش به فكرم زد كه يه
وبلاگ بزنم
(همون SARINAZ_94)
اولش كه چرت و پرت بود... ولي بعدش شد وب محسن و كيوان !!! بعدم كه
ديگه خودتون میدونید
خوب ديگه تموم شد اينم قصه ي من بود ......................... ميبينيد چقدر
الكي از محسنوكيوان خوشم امد ؟؟؟؟

مانا:
یکی بود یکی نبود ... غیر از خدا ... هیچکس نبود... آقا ما یه دوست داریم
اسمش بهاره ... از اول که ما 2تا شروع شد این بهارخانوم گیر داد که مــــانا
ببیــــــن ....مــــــــــــااااناااا ببیـــــــــــــــن ... انقده باحالن ....تروخدا یادت
نره ه ه ه ه ه !!!!!!
ولی من که دیگه حال و حوصله هیچی نداشتم هر دفعه یه جوری این بهار رو
میپیچوندم و نیگا نمی کردم .... تا این که یه رووووووز .... آقا چشتون روز
بد نبینه!!!سر ساعت 4 بهار زنگ زد ... و گفت::: اگه الان زدی کانال یک
که زدی!!!!اگه نزدی میام خونتون حالتو میگیرم!!! ( توجه: این بهار خانوم
ما خیلی خشنه یعنی در حد دکترا خشنه) منم که دیدم جونم در خطره تلویزیون
رو روشن کردم
.... و.... واااااااای .... اینا کین دیگه؟؟؟؟ چقدر باحالن!!! اَاَاَاَاَ... و شروع کردم
دیدن .... و فهمیدم جذابیتشون فقط تو قیافه نیست طرز اجراشون هم خیلی
جذابه!!!خلاصه فرداش از صبح منتظر بودم تا ما2تا شروع شه ... 1 ساعت
مونده بودبه شروعش که پسر داییم با نامزدش اومدن خونمون!!!! منم انگار
نه انگارکه اینا اومدن نشستم جلو تلویزیون و وقتی شروع شد دیگه از جام
تکون نخوردم آنا (خواهرم) هم هی می گفت زشته پاشووووو دختر مثلا
مهمون اومده هاااااااااا....... ولی اون روز خیلی بد بود آخه آخرین قسمتش بود
.... وقتی فهمیدم کلی خودم رو سرزنش کردم که آخه دخترررر یه بار به حرف
بهار گوش میدادی نمی مردی!!!!! خلاصه یادمه روز آخر راجع به 4شنبه
سوری حرف میزدن!!!و یه دختری هم زنگ زده بود گفته بود که بنفش به محسن
میاد!!!از اون موقع همه جا لباس بنفشه رو میپوشید

مهلا:
یه روز دوستم داشت شرح زندگیشو میداد که در عرض روز چیکار میکنه که
وسطش گفت بعدازظهرام میشینم عموپورنگ و سلام بهار میبینم بعد منم گفتم
سلام بهار چیه اونم گفت ساعت 4 بعد از ظهر بشین ببین منم همون روز
دیدمواز ادا و اتوارا و لوس بازیاشون خوشم اومد و از اون به بعد هر روز
نشستم دیدم و این شد که من شیفته ی این دو شدم
همین و بس
تازه اون دوستمم که اینو بهم گفت خودش زیاد اهل این حرفا نبود یعنی
ازشون خوشش نمیومد بعد که دید من اینقدر شیفتشون شدم تعجب کرد

$h:
راستش من سیاوشو دوست دارم البته محسن هم خوبه ازش خوشم میاد
ولی سیاوش یه چیز دیگه است از همون موفقعی که اولین قسمتای ترانه
مادری شروع شد من ازش خوشم اومد تا حالا که خیلی دوسش دارم محسن
رو هم چون سلام بهار رو نمیدیدم نظری در موردش نداشتم ولی ترانه
مادری که شروع شد دیدمش و ازش خوشم اومدالبته کم و بیش سلام بهارو
میدیدم ولی نه به طور مداوم.جریان طرفدار سیاوش شدنم
هم از ترانه مادری شروع شد چون قبلش ندیده بودمش
ندا:
خوب ما هممون با سلام بهار خاطره داشتیم هر سلامی یه خداحافظی
داره ولی خداحافظی اینا از ته دل نبود مجبورشون کردن که خداحافظی
کنن من هم از اینبابت بسیار متاسفم
مهسا:
من یه روز ۵ شنبه بعد از اینکه تکالیف شنبه م رو نوشتم تا جمعه
کارم سبک تر بشه همین جوری گفتم برم ببینم تلویزیون چی داره
.
داشتم واسه خودم میگشتم که یه دفعه دیدم شبکه یک داره کارتون
پخش میکنه نشستم به یاد دوران بچگی کارتون دیدن . وقتی که
تموم شد . یه دفعه دیدم مجری برنامه یه پسریه که تا حالا ندیده
بودمش . یعنی تازه اومده بودخلاصه اون هفته هم گذشت و من اصلا
یادم رفت دیگه ۵ شنبه ها برنامه رو ببینم . تا این که یه روز که دوباره
داشتم واسه خودم کانال های تلویزیون رو عوض میکردم دیدم به غیر
از اون پسریکی دیگه م هستمنم نشستم به تلویزیون دیدن که خواهرم اومد
و گفت اینا دیگه کین ؟منم بر خلاف میل باطنیم گفتم چه میدونم بابا دو تا
اسکل رو برداشتن آوردن برنامه اجرا کنن . ( ای خدا منو ببخش)
به این ترتیب بود که دیگه ما شدیم طرفدار پر و پا قرص برنامه ی ما
دوتا ومحسن و کیوان .
وقتی شنیدیم که میخوان برن و تا عید برنامه ندارن خیلی ناراحت
شدیم و توی عیدم که برنامه شون زنده نبود من نیگاه نمیکردم
.
بعد از این جریانات یه روز که از مدرسه برگشتم تصادفی
رفتم کانال جام جم
باتعجب فراوان دیدم کیوان وایساده و یه آقای مو
فرفری هم نشسته روی یه مبل و دارن با یه دخترکه کارگردان بود
صحبت میکنن . اون روز شنبه بودو فرداش هم بوم سفید رو دیدیم . من
نمیدونستم که فقط دو روز در هفته برنامه دارن تااینکه از
ایمیل یه نفر که فرستاده بود متوجه شون.
دیگه از اون روز به بعد دنیا به کاممون شد . مخصوصا
شنبه ها و یکشنبه ها که بوم سفیدم داشت . کارمون شده بود
ظهر ها بوم سفید دیدن و بعد سریع میرفتیم مشق هامون رو
مینوشتیم و درس هامون رو میخوندیم تا سلام بهارشروع بشه
تا اینکه یه روز قبل از امتحانای خرداد محسن اومد و گفت بعد از امتحانا
دوباره میان ولی اون روز بعداز امتحانا هیچ وقت نیومد .
حالا ما فقط دلمون به بوم سفید خوش بود که اونم اگه ساعتش رو تغییر
ندن نمیتونیم ببینیم .البته ظهرها

این هم از جریانات به خداخیلییییی زحمتیدم
پس نظر یادتون نره...